

بعد از نوشتن ۲۹۸ پست توی این وبلاگ، هنوزم گاهی شروع نوشتن یه پست جدید برام سخت می شه. شاید هم به خاطر این وقفه یه ماهه ای باشه که توی نوشتن حرفام پیش اومد. شاید هم حرفام اونقدر زیاد شده که دیگه نمی دونم از کجا شروع کنم و به کجا برسونمش؟!
اتفاقات خوب، اتفاقات بد...
چه مرز باریکیه بین شادی و ناراحتی! بین حال خوب و حال بد...
ولی خوبیش اینه که حال آدم از یه حدی به بعد دیگه بدتر نمی شه!
خود این نکته مثبتیه!
هفته پیش کنکور داشتیم. من نخونده بودم ولی همینقدر فهمیدم که سوالات خیلی سختن!!! یه کمی زبان تخصصی جواب دادم و یه کمی بیسکوییت خوردم! یه دوست خیلی قدیمی رو هم سر جلسه کنکور پیدا کردم! یه کسی که ۱۰ سال پیش می شناختمش، دوم راهنمایی٬ اون حدودها...
هفته پیش بیکار شدم! یعنی بیخیال کار شدم! تصمیم گرفتم این دو ماه پیش روم رو واسه کنکور دانشگاه آزاد بخونم و بعد از کنکور (حالا خوب یا بد) مثل بچه آدم برم سربازی. فکر نکنم دیگه گرافیک رو ادامه بدم. زود از همه چی زده می شم و حالا هم دیگه گرافیک جاذبه سابق رو برام نداره...
این هفته تهران بودم. برای دفاع ارشد بهترین دوستم که شاید شیرین ترین خاطرات دوران دانشجوییم رو با هم داشتیم. آخرش هم با هم فارغ التحصیل شدیم! دوران خوبی که تموم شد...
و آینده ای که پر از گرد و غبار بود...
سه شنبه صبح٬ مادر و خواهرم رو رسوندم فرودگاه، برای سفر مشهد. خودم هم دوباره زدم به شلوغی تهران! شاید تنها نکته دوست داشتنی تهران برای من همین گم شدن توی شلوغی ها باشه! اینکه وسط ازدحام چهره های نا آشنا و غیر تکراری، احساس کنی اونی نیستی که هستی.
فکر کنم تفریبا" همه چیزایی رو که داشتم توی این یه ماهه نابود کردم. کارم رو، سلامتیم رو، علاقه هام رو، عشقم رو! تقریبا" همه چیز رو...
درست مثل پازلی که تا نصف ساختیش و حوصله ات رو سر برده! می زنی داغونش می کنی و دوباره از صفر...
قبل از سال نو یه پست جدید خواهم نوشت. سیصدمین مطلب این وبلاگ و شاید آخرین پستم توی این فضا. بقیه حرفام رو توی فیس بوک ادامه خواهم داد. یه کم خصوصی تر...
سعی می کنم توی پست آخرم همه آدم هایی رو که توی این چهار ساله می شناختم رو معرفی کنم. آدم هایی رو که دوستشون داشتم، آدم هایی رو که ازشون متنفر بودم، آدم هایی که عاشقشون شدم و آدم هایی رو که هیچ حسی بهشون نداشتم!!!

م : ترم آخر
ن : بوف مقدس
